امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

عشق فسقلی من

سفر به بوشهر

در تعطیلات نوروز ٩٣ تو کوچولوی من ١ سال و ٦ ماه داشتی و همه با هم رفتیم بوشهر. اونجا کلی بازی می کردی و اذیت می کردی. البته چون نیما جون و طاها جون هم بودن تو با اونا سرگرم بودی. وقتی داشتیم می رفتیم نزدیک فیروزآباد واسه ناهار توقف داشتیم یه رودخونه پر از آب داشت حسابی رفتی و آب بازی کردی اول نمی رفتی تو آب وقتی آروم پای کوچولوت رو گذاشتیم توی آب دیگه دوس نداشتی بیای بیرون همه لباسات رو خیس آب کردی وقتی رفتیم بوشهر  اونجا رفتیم کنار دریا تو رو بردیم کنار آب دستاتو گرفتیم و تو توی آب راه می رفتی و می پریدی بالا. یه عالمه آب بازی کردی تازه همش میگفتی: آّبی، آّب بازی         ...
16 فروردين 1393

امیر علی و تولد طاها

هفت فروردین تولد طاها جون پسر دایی امیر علی کوچولوی ما بود. یه تولد کوچولو واسش گرفتن. توی تولد طاها جون تو فسقلی من همش میرفتی فشفشه دست میگرفتی میگفتی آتیش یعنی که واست روشن کنن. تو به طاها میگی اها به نیما جون داداش بزرگ طاها جون میگی میما به دانیال جون نوه بزرگ خونه ه م میگی داداش       بادکنک که زده بودن به دیوار تو همش میرفتی روی مبل و میگفتی باد یعنی بادکنک میخوام         مامان جون و بابا جون طاها واسه تولدش برش اسکوتر گرفته بودن تو هم که بلد نبودی چجوری باید بازی کنی میرفتی و رو اسکوتر مینشستی که یکی بیاد یکم هلش بده بازی کنی ...
12 فروردين 1393

دومین عید امیر علی

دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمر جاودان بماند خدا را میدهم سوگند بر عشق هر آن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم، سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند   همه دوستای عزیزم تموم نی نی های گل و هر کسی که میاد و به وبلاگ عشق فسقلی من سر میزنه عید همتون مبارک. انشالا سالی پر برکت و توأم با شادی و موفقیت در انتظار همه شما عزیزان باشه                 عیدتون مبارک           امروز اولین ر...
2 فروردين 1393

امیر علی و یه روز ابری

امروز چهارشنبه ٢١/١٢/١٣٩٢ هست و تو دقیقا ١ سال و ٦ ماه و ٣ روز داری. ای جان عزیز دلم حسابی بزرگ شدیا. ماشالله. بوس امروز عصر رفتیم بیرون و تو همش میگفتی: تاتی یعنی منو بذارین رو زمین خودم راه برم. کلی راه رفتی و بازی کردی. هوا هم ابری بود یهو بارو گرفت و یکم بارون اومد تو هم که سردت شده بود مماغت قرمز شده بود         باز این شیطون غیبش زده نیست آهان پیداش کردیم. اینجا بود. یه عالمه هم گل چیدی واسه مامانیت اما چه چیدنی چشمت روز بد نبینه همشو پر پر کردی   ...
21 اسفند 1392

آخ جووووووووون عروسی

٧ اسفند ١٣٩٢ عروسی دایی جون مسیح بود. مامانیت با  ما اومد آرایشگاه تورو بردیم آرایشگاه ولی اونجا اذیت میکردی بابا جونت اومد تورو برد خونه سر شب تو رو آورد آرایشگاه یه عالمه گریه کرده بودی آخه لالا داشتی مامانی سودابه هم پیشت نبود. واسه همین اول عروسی زیاد سر حال نبودی.فدات باشم چقد ناز شده بودی. اینم عکسای نوه های خاندان آقا صفر توی عروسی. انشالا دومادی همتون دانیال نوه بزرگ خاندان  دورش بگردم که حسابی بزرگ شده اینم دانیال جون و نیما جون نوه دوم خاندان. اینم دانیال جون و نیما جون و طاها داداشی نیما سینا جون که نوه بعدی بود چون خواب بود تو عروسی نبود عکسی از عروسی نداشت واسش بذارم ...
21 اسفند 1392

خاطره های به یاد ماندنی

می نویسم خاطرات کودکیت را، لحظه هایی که دیگر باز نمی گردند.لحظه هایی که در خاطرت نمی مانند. تا وقتی بزرگ شدی لحظات مبهم زندگیت اینجا ثبت شده باشد و با خواندنش لبخندی بر لب زده و  بدانی همیشه عزیز بودی و قدر زحمات فرشته های زندگیت مامانی و بابا جون را بدانی زیرا بزرگ شدن به آسانی نیست. نمیدانم روزی که می توانی این نوشته ها را بخوانی چگونه روزیست اما امیدوارم همیشه در تمام لحظه لحظه های  زندگیت شادی باشه و غم جایی نداشته باشه. بدان همیشه دوستت دارم خاله و برام عزیزی و امیدوارم روزی به جایی برسی که همه را خوشحال کرده و سرافرازی برای پدر و مادرت باشی عزیزکم   تازگیا خونه مادر جون میری سر کمد و شامپو و صابون و خمیر...
10 اسفند 1392

چه با نمک شدی خاله

مامان جون سودابه و بابا جونت تو رو برده بودن آرایشگاه موهاتو اصلاح کنی. یه آرایشگاه هست مال نی نی ها اما این هفته آرایشگاه بسته بود و مجبور شده بودن تو رو ببرن آرایشگاه مردونه. چند تا از آرایشگاه ها که اصلا قبول نکرده بودن موهاتو اصلاح کنن آخی نازی قربونت برم تا اینکه یه آرایشگاه حاضر شده بود موهاتو اصلاح کنه. مامانی میگفت اونجا کلی گریه کردی. عزیز دلم وقتی اومدی خونه تازه از آرایشگاه اومده بودی اینقد ناز شده بودی و با نمک     ...
10 اسفند 1392